ادبیات

تصمیم گرگ جوان، پادکست شکر

تصمیم گرگ جوان

در یک جنگل کوچک و سرسبز، گرگ جوانی زندگی می‌کرد که مادر پیر و مهربانی داشت. مادرش به شکار می‌رفت و غذا می‌آورد. گرگ جوان فقط می‌خورد و می‌خوابید. آن‌قدر چاق شده بود که به سختی راه می‌رفت.
یک روز، مادرش مریض شد. او با صدای ضعیف، به گرگ جوان گفت: «پسرم، چند روز است چیزی نخورده‌ام. لطفا برایم غذا بیاور.» گرگ جوان برای بار اول، از خانه بیرون رفت تا شکار خوشمزه‌ای پیدا کند.
در راه، حیوان‌های زیادی را دید؛ ولی نمی‌دانست چطور شکار کند. شب شد و او دست خالی برگشت. وقتی رسید، دید مادرش از گرسنگی مرده است. خیلی ناراحت شد و دلش شکست؛ اما باز هم بیشتر به فکر شکم خودش افتاد.

ادامه تصمیم گرگ جوان
نویسنده: ملیحه رحیمی، دانش‌آموز صنف دوم گوینده: مطهر احمدی ویراستار متن و مسئول پادکست بزک‌چینی: شمس نظری یکی بود، یکی نبود. در یک قریۀ زیبا، مرد جادوگری زندگی می‌کرد که دل مهربانی نداشت. او با جادوهایش مردم را فریب می‌داد و اذیت می‌کرد. روزی تصمیم گرفت نقشۀ تازه‌ای بکشد. به مردم گفت که اگر پول‌هایشان را بدهند، برایشان داروی جادویی می‌آورد که آن‌ها را همیشه از بیماری نجات می‌دهد. مردم که نگران بچه‌هایشان بودند، باور کردند. آن‌ها پول‌هایشان را جمع کردند و به جادوگر دادند؛ اما او رفت و چند روز بعد برگشت؛ بی‌آنکه دارویی بیاورد. گفت که داروها گم شده‌اند. مردم ناراحت شدند؛ ولی چیزی نگفتند. جادوگر خوشحال بود که دوباره توانسته بود آن‌ها را فریب دهد.

مرد جادوگر

یکی بود، یکی نبود. در یک قریۀ زیبا، مرد جادوگری زندگی می‌کرد که دل مهربانی نداشت. او با جادوهایش مردم را فریب می‌داد و اذیت می‌کرد.
روزی تصمیم گرفت نقشۀ تازه‌ای بکشد. به مردم گفت که اگر پول‌هایشان را بدهند، برایشان داروی جادویی می‌آورد که آن‌ها را همیشه از بیماری نجات می‌دهد. مردم که نگران بچه‌هایشان بودند، باور کردند. آن‌ها پول‌هایشان را جمع کردند و به جادوگر دادند؛ اما او رفت و چند روز بعد برگشت؛ بی‌آنکه دارویی بیاورد. گفت که داروها گم شده‌اند.
مردم ناراحت شدند؛ ولی چیزی نگفتند. جادوگر خوشحال بود که دوباره توانسته بود آن‌ها را فریب دهد.

نویسنده: ملیحه رحیمی، دانش‌آموز صنف دوم
گوینده: مطهر احمدی
ویراستار متن و مسئول پادکست بزک‌چینی: شمس نظری

ادامه مرد جادوگر
کله سفید

کلّه سفید

روزی روزگاری، در خانه‌ای ساده، کودکی به دنیا آمد با چشمانی آبی، صورتی سرخ و موهایی سفید؛ اما مادرش، وقتی برای بار اول او را دید، بی‌دلیل از او بیزار شد.
وقتی پدر به خانه آمد، دید که مادر، کودک را در پتو پیچیده و گوشه‌ای گذاشته. خواست او را در آغوش بگیرد؛ اما مادر مانع شد. پدر با تردید جلو رفت، پتو را کنار زد و وقتی چشم‌های آبی کودک را دید، جا خورد. بی‌آنکه چیزی بگوید، پتو را دوباره روی کودک کشید و گفت: «این بچه را نمی‌خواهم. ببر دورش بینداز!»
مادر که خودش هم علاقه‌ای به کودک نداشت، او را بیرون برد و در گوشه‌ای تاریک رها کرد.
در همان نزدیکی، پیرزنی زندگی می‌کرد. صدای گریۀ کودک را شنید و به دنبال صدا رفت. وقتی رسید، دید پسری کوچک با چشمانی آبی و موهای سفید، در میان زباله‌ها افتاده. دلش به حال کودک سوخت و او را با خود به خانه برد.

ادامه کلّه سفید
فصل سوم ، پادکست شکر

دو خواهر

پادکست شکر، فصل سوم
به کودکان گوش بدهیم

در این فصل، با افتخار میزبان گروه بزک‌چینی هستیم؛ کودکانی که قصه‌های‌شان را می‌نویسند و روایت می‌کنند.

دو خواهر

نویسنده: محرم‌حسین، دانش‌آموز صنف سوم
گویندگان: صالحه علی‌زاده (راوی)، ستایش الله‌یار (در نقش لیلا) و ساغر نادری (در نقش فریده)
ویراستار متن و مسئول پادکست: شمس نظری

در یک شهر کوچک، دو خواهر به نام‌های لیلا و فریده با هم زندگی می‌کردند. آن‌ها پدر و مادرشان را از دست داده بودند و دل‌شان پر از غم و تنهایی بود. چند ماه بعد كاكا و خانم کاکای‌شان که با آن‌ها زندگی می‌کردند نیز از دنیا رفتند و لیلا و فریده دیگر هیچ‌کس را نداشتند.
روزی هر دو با هم نشستند و تصمیم گرفتند درس بخوانند و باسواد شوند. فریده که کوچک‌تر بود، آهی کشید و گفت:
«ما تنها مانده‌ایم. هیچ‌کس نیست کمک‌مان کند.»
لیلا دست خواهرش را گرفت و گفت:
«ولی ما هنوز همدیگر را داریم. بیا درس بخوانیم، شاید زندگی‌مان بهتر شود.»
فریده لبخند زد: «من همیشه دوست داشتم معلم شوم.»
لیلا گفت: «من می‌خواهم داکتر شوم و آدم‌ها را نجات بدهم.»
از آن شب به بعد، آن‌ها هر روز با هم درس می‌خواندند. زندگی‌شان آسان نبود؛ چون فقیر بودند و سختی‌های زیادی می‌کشیدند. بعد از سال‌ها تلاش و زحمت، بالاخره درس‌های‌شان را تمام کردند.
لیلا یک داکتر لایق و فریده معلمی مهربان شده بود که همه بچه ها او را دوست داشتند. آن‌ها فهمیدند که با زحمت و امید می‌توان به آرزوها رسید.
لیلا و فریده ثروتمند شدند؛ اما ثروت را برای خود نگه نداشتند. آن‌ها یک مکتب بزرگ و پیشرفته ساختند تا كودكان فقير بتوانند رایگان درس بخوانند و باسواد شوند.

ادامه دو خواهر