تصمیم گرگ جوان

در یک جنگل کوچک و سرسبز، گرگ جوانی زندگی می‌کرد که مادر پیر و مهربانی داشت. مادرش به شکار می‌رفت و غذا می‌آورد. گرگ جوان فقط می‌خورد و می‌خوابید. آن‌قدر چاق شده بود که به سختی راه می‌رفت.یک روز، مادرش مریض شد. او با صدای ضعیف، به گرگ جوان گفت: «پسرم، چند روز است چیزی نخورده‌ام. لطفا برایم غذا بیاور.» گرگ جوان برای بار اول، از خانه بیرون رفت تا شکار خوشمزه‌ای پیدا کند.در راه، حیوان‌های زیادی را دید؛ ولی نمی‌دانست چطور شکار کند. شب شد و او دست خالی...


تاریخ انتشار: جولای 25, 2026
راوی: مرسل سیاس

تصمیم گرگ جوان

در یک جنگل کوچک و سرسبز، گرگ جوانی زندگی می‌کرد که مادر پیر و مهربانی داشت. مادرش به شکار می‌رفت و غذا می‌آورد. گرگ جوان فقط می‌خورد و می‌خوابید. آن‌قدر چاق شده بود که به سختی راه می‌رفت.
یک روز، مادرش مریض شد. او با صدای ضعیف، به گرگ جوان گفت: «پسرم، چند روز است چیزی نخورده‌ام. لطفا برایم غذا بیاور.» گرگ جوان برای بار اول، از خانه بیرون رفت تا شکار خوشمزه‌ای پیدا کند.
در راه، حیوان‌های زیادی را دید؛ ولی نمی‌دانست چطور شکار کند. شب شد و او دست خالی برگشت. وقتی رسید، دید مادرش از گرسنگی مرده است. خیلی ناراحت شد و دلش شکست؛ اما باز هم بیشتر به فکر شکم خودش افتاد.
چند روز گرسنه ماند. یک روز، در جنگل قدم می‌زد که با گروهی از گرگ‌ها روبه‌رو شد. آن‌ها مشغول غذاخوردن بودند. گرگ جوان به خوشحالی به آن‌ها پیوست. روزها با آن‌ها به شکار می‌رفت؛ اما خودش هیچ‌کاری نمی‌کرد. فقط می‌نشست و غذا می‌خورد.
گرگ‌های دیگر از این کار او ناراحت شدند و گرگ جوان را از گروه بیرون کردند. او چند روز دیگر نیز گرسنه ماند؛ اما این بار تصمیم گرفت تا خودش شکارکردن را یاد بگیرد.
سرانجام، بعد از تلاش‌ها و شکست‌های بسیار، به شکارچی ماهر تبدیل شد. او می‌توانست هم شکم خودش را سیر کند و هم به دوستانی که ضعیف یا مریض بودند، کمک کند.

نویسنده: علی‌فایز، دانش‌آموز صنف دوم
گوینده: مطهر احمدی
ویراستار متن و مسئول پادکست: شمس نظری

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *