روزی روزگاری، در خانهای ساده، کودکی به دنیا آمد با چشمانی آبی، صورتی سرخ و موهایی سفید؛ اما مادرش، وقتی برای بار اول او را دید، بیدلیل از او بیزار شد.
وقتی پدر به خانه آمد، دید که مادر، کودک را در پتو پیچیده و گوشهای گذاشته. خواست او را در آغوش بگیرد؛ اما مادر مانع شد. پدر با تردید جلو رفت، پتو را کنار زد و وقتی چشمهای آبی کودک را دید، جا خورد. بیآنکه چیزی بگوید، پتو را دوباره روی کودک کشید و گفت: «این بچه را نمیخواهم. ببر دورش بینداز!»
مادر که خودش هم علاقهای به کودک نداشت، او را بیرون برد و در گوشهای تاریک رها کرد.
در همان نزدیکی، پیرزنی زندگی میکرد. صدای گریۀ کودک را شنید و به دنبال صدا رفت. وقتی رسید، دید پسری کوچک با چشمانی آبی و موهای سفید، در میان زبالهها افتاده. دلش به حال کودک سوخت و او را با خود به خانه برد.
پیرزن از آن روز به بعد، مثل مادر و پدر، از کودک مراقبت کرد. پسرک بزرگ شد، باهوش و مهربان شد و همیشه به پیرزن کمک میکرد. او حالا تنها نبود؛ چون کسی را داشت که با دل و جان دوستش میداشت.
پدر و مادر واقعیاش دیگر هیچگاه صاحب فرزند نشدند. هر بار که پسر را در کوچه میدیدند، دلشان میلرزید و از کاری که کرده بودند، پشیمان میشدند.
روزی از روزها، پدر به خانۀ پیرزن رفت و به پسر گفت: «تو پسر من هستی. بیا با من به خانۀ خودمان برگردیم.»
پسر نگاهی آرام به او انداخت و گفت: «تو پدر من نیستی! اگر دوستم میداشتی، همان روز اول مرا دور نمیانداختی. من فقط پیرزن را دارم که هم برایم پدر بوده، هم مادر.»
پدر با دل شکسته برگشت و تا آخر عمر، دیگر پسرش را ندید.
نویسنده: یونس، دانشآموز صنف دوم
گویندگان: مهدیه دلیجم (راوی)، امید لسانی (در نقش کلهسفید) و مطهر احمدی (در نقش پدر کلهسفید)
ویراستار متن و مسئول پادکست بزکچینی: شمس نظری





