یکی بود، یکی نبود. پسری به نام احمد بود که هیچگاه دوست نداشت دندانهایش را مِسواک بزند و موهایش را شانه کند. مادرش همیشه میگفت که تمیز بودن مهم است؛ اما احمد توجهی نمیکرد.
روزی، خانوادۀ احمد به یک مهمانی بزرگ دعوت شدند. احمد همچنان بیخیال بود. مادرش گفت: «احمد جان، لطفا موهایت را شانه کن و لباس تمیز بپوش.» اما احمد بدون توجه به حرف مادرش، به مهمانی رفت.
در مهمانی، بچههای زیادی آمده بودند که همگی تمیز و مرتب بودند. احمد با دقت نگاه کرد؛ دلش خواست با آنها بازی کند؛ اما هیچکس به او نزدیک نمیشد.
احمد گوشهای نشست. دلش گرفته بود و آهسته گریه میکرد. پیش مادرش رفت و گفت:
«مادر، چرا هیچکس با من بازی نمیکند؟»
مادرش، دستش را گرفت و گفت: «پسرم، بچهها دوست دارند با کسی بازی کنند که تمیز و خوشبو باشد. اگر به خودت رسیدگی کنی، همه با تو دوست میشوند.»
احمد با شنیدن حرفهای مادرش، تصمیم گرفت تا پسر خوب و منظمی باشد. از آن روز به بعد، او هر روز دندانهایش را مسواک میزد، موهایش را شانه میکرد و لباسهای تمیز میپوشید. کمکم همه با او دوست شدند و در مهمانیهای بعدی، بچهها با خوشحالی کنارش میآمدند و با او بازی میکردند. احمد هم خوشحال بود؛ چون فهمیده بود که تمیز بودن یعنی احترام و دوستی.
نویسنده: همایون، صنف سوم
گویندگان: ستایش اللهیار (راوی)، امید لسانی (در نقش احمد) و مطهر احمدی (در نقش مادر احمد)
ویراستار متن و مسئول پادکست: شمس نظری





